![]() |
کلبه ی تنهایی |
![]() |
| به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی |
|
سلام تهران
|
|
سلام بچه ها....
بعد کلی کش و قوس رسیدم تهران.... امروز صبح.... هنوز نیومده احساس پشیمونی می کنم.... آخه یه مدتی خیلی عصبی شدم و از جاهایی که شلوغه بدم میاد.... به هر حال امیدوارم زودتر ریلکس شم..... دیگه نمی دونم چی باید بگم... کسی آدرس خواست بگه ..... هر چند هنوز خودم بلد نیستم..... آهان.... تا یکی دو روز دیگه سیستم خونه رو راه می ندازم ... قول میدم به همتون سر بزنم و جبران کنم..... از همه دوستایی که این مدت من رو تنهام نذاشتن ممنونم.... امیدوارم دیگه مجبور نباشم از کافی نت آپدیت کنم.... همتونو بوس بوس .... زودي آپ مي كنم.... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1385/06/31ساعت 20:36 توسط کیومرث کیارس |
|
|
ای بابا
|
|
سلام بچه ها....
اصلا دوست ندارم از کافی نت آپ کنم.... تو خونه خیلی راحت تر حرفام جون می گیره... می دونین... دیروز یکی از دوستام بهم گفتش که من پسر هرزه ای هستم.... دلیلش رو که پرسیدم گفت آخه خیلی دوست دختر داشتی.... جوابشو ندادم... من خودم همیشه می گم پسرا هم مث دخترا وقتی روابط با جنس مخالفشون بیشتر از حد معمول می شه هرزه محسوب میشن.... من ادعا ندارم که پسر پاکی بودم.... آره یه زمانی اینقدر سرم شلوغ بود که واسه خودم یه دفتر درست کرده بودم تا سوتی ندم... آخه یادم می رفت دختره کیه چی بهش گفتم... چی بهم گفته.... همه رو یاد داشت می کردم.... اما اینا برا خیلی وقت پیشه.... تو اون سن و سال هر پسری ممکنه مث من باشه.... و البته اگه الان برا هر کدوم از همونا زنگ بزنم خوشحال میشه... آخه به کمتر کسی بدی کردم... و خیلی وقتها اگه کمکی هم خواستن دریغ نکردم... به هر حال .... خیلی وقته با گذشته ام فاصله پیدا کردم... و البته فرقش اینه اون وقتا خیلی سرحال تر بودم اما الان .... بگذریم.... می خواستم یه خاطره دیگه واستون بذارم.... اما بی خیال شم بهتره..... دونستنش برا شما هیچ فایده ای نداره.... البته خودم یه نمه آروم تر میشم.... اینا رو بی خیال.... دیروز رفتم پیش سیندی ( بلاگشو می گم ) می خواد دیگه ننویسه... خیلی داغونه... با اینکه تا حالا ندیدمش حتی نمی شناسمش.. اما خیلی ناراحت شدم.... همین جا از سپیده عزیزم می خوام خداحافظی رو فراموش کنه.... سیندی جان ببین چقدر دوستات دوستت دارن... ببین چقدر ناراحتن از رفتنت.... لطفا بمون... محکم باش .... ایلگار هم یه پست امیدوار کننده نوشته... برا اونم خیلی ناراحت بودم.... خدا رو شکر که همه چیز به خوبی تموم شد.... و آبجی مرجان عزیزم.... نمی دونم اینو باید اینجا بنویسم یا فقط واسه خودت..... اما خودم دوست دارم اینجا بنویسم... برام نوشته بودی می خوای خودتو راحت کنی.... بعد از مدتها واسه یه دختر اشک ریختم..... وقتی فکرشو هم می کنم که تو بخوای از این کارا بکنی دیوونه میشم.... تو نمی دونی من چقدر دوستت دارم..... باور کن واژه مناسبی پیدا نمی کنم... اگه زبونم لال یه روزی منو تنهام بذاری بدجوری می شکنم.... یادت نره اگه تموم درها به روت بسته باشه کیومرث داداشیته.... باید محکم باشی... وقتی می بینم تو کم میاری منم احساس ضعف می کنم.... پس لطف کن همیشه محکم باش .... تا منم آروم بگیرم.... دیگه همین.... این روزا احتیاج شدیدی به بلاگفا دارم.... و شما بلاگفاهایی ها..... بوس بوس...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/09ساعت 15:25 توسط کیومرث کیارس |
|
|
صفحه نخست کیومرث در یاهو قدیما چی گفتم |
| درباره کیومرث |
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...
|
|
RSS
|