تبليغاتX
کلبه ی تنهایی
کلبه ی تنهایی
به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی
همه چیز سوخت
سلام بچه ها...

یه اتفاق واقعا بد....

چهار شنبه که اسباب کشی داشتیم تو راه بین چناران و قوچان یهویی دیدیم بار ماشین آتیش گرفته...

لعنتی همه چیز سوخت از اون زندگی چیزی باقی نموند...

نمی دونم کسی می تونه حال منو درک کنه یا نه...

جلو چشات همه چیز بسوزه....

آخه من هم همراه راننده بودم....

همه خاطرات کودکیهام ... هر چیزی که فکرشو بکنین سوخت...

اه...

لعنتی...

نمی دونم این مصیبت ها تا کی می خواد همراه من باشه...

به خدا دیگه کم آوردم...

واقعا دلم نمی خواست یه روزی با این حالم آپدیت کنم...

اما کم آوردم ...

بدجوری بریدم....

آهان...

چون می دونم می پرسین چه جوری این اتفاق افتاد...

دو تا موتوری پشت سرمون علامت می دادن...

راننده ماشینو کنار زد....

دیدیم وسایل پشت ماشین داره می سوزه...

البته گروه آتش نشانی شرکت سیمرغ قبل از ما آتیشو دیده بودن و خیلی زود خودشونو رسوندن...

و الا ممکن بود اتفاق بدتری بیفته...

آخه همون دو تا موتور سوار هم برا همون شرکت سیمرغ بودن...

وای..

فکرشو بکنین...

اگه اونا نبودن ممکن بود دیگه کیومرثی نباشه که اینجا رو به روز کنه...

بی خیال...

دلم به حال مامان می سوزه...

آخه یه زن همه چیزش وسایل زندگیشه...

مامان روز قبلش دو ـ سه میلیون واسه آبجیم خرید کرده بود...

همه چیز سوخت...

فقط چند قطره اشک...

بچه ها...

دعا کنین کارهای بیمه اش که البته مشکل دار هم هست رو به راه شه...

شاید یه کوچولو جبران کنه...

اون چیزی که بیشتر اذیتم می کنه مشکل روحی قضیه ست...

خیلی چیزا دیگه جایگین نداره...

اه   اه   اه.....

کم آوردم ....

کم آوردم...

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 11:48  توسط کیومرث کیارس | 
مشهد بای بای

سلام بچه ها....

امشب واسه آخرین بار تو اتاق روزهای تنهاییم تو مشهد پشت سیستم نشستم....

کارم که تموم شه باید سیستمو جمع کنم...

آخه تقریبا همه وسایلو جمع کردیم...

فردا صبح خونه رو تحویل میدیم...

البته ممکنه که من چند روزی مشهد بمونم....

یه جایی حتما باید برم که نرفتم...

قرار بود آخر هفته تهران باشیم اما بیقرار شد....

آخه می دونین...

پونزدهم شهریور  مجلس آبجیمه...

تا اون موقع بجنوردیم...

و بعدش میریم تهران....

دوست دارم هر چه زودتر بریم تهران...

احساس خوشایندی دارم...

می دونین ... وقتی اومدیم مشهد خیلی مشتاق نبودم اما واسه تهران احساسم میگه ... آره  !!!

نمی دونم چرازندگی پر حادثه ای دارم...

و کم کم طوری شده که اگه یه مدتی اتفاقی نیفته آشفته میشم...

اما یه اتفاق بزرگ رو احساس می کنم...

خیلی وقته ...

نمی دونم کی وقتش می رسه...

اتفاقی که زندگیم رو دگرگون می کنه...

حالا بهتر یا بدترشو نمی دونم...

ان شاء ا... که بهتر میشه...

بگذریم...

نمی خوام پستم طولانی شه...

بریم سراغ بوسه ها....

وای داشت یادم می رفت...

الناز واسه مجلس دختر خاله ام نیومده بود و البته مامان و باباش اومده بودن....

اما شاید واسه مجلس آبجیم بیاد ...

به هر حال قول نمیدم مشروب نخورم...

 

بوسه های شما

 

سپیده عزیزم...

کامنت دونی وبلاگم چند تا مدال طلا بهت بدهکاره...

فکر می کنم تو این 10 تا پست آخر بیشتر از 7 تاشو نفر اول بودی....

ممنون از کامنتهای طلاییت....

مهسایی نانازم...

امیدوارم زودی خوب خوب شی تا با شیطونی هات خوشحالم کنی....

آبجی مرجان ....

نمی دونم چند تا غذا بلدی درست کنی وآموزش بدی...

اما سعی کن وبلاگت عمر طولانی ای داشته باشه...

تنهاترین تنها....

این روزا شدی بزرگترین معمای ذهنم...

یعنی چی؟

چرا من نمی تونم احساست کنم؟

به هر حال عزیزمی... ومن فراموشت نمیکنم مخصوصا وقتی می خوام کسی رو دعا کنم....

شادی جان ( از نوع سوم !!!!)

خوشحالم که به جمع دوستام اضافه شدی...

و امیدوارم به این زودی ها از پیشم نری....

محبوب عسل عسلم....

می دونی...

با اینکه بی نهایت الناز رو دوست دارم ( حتی با اینکه داغونم کرد )

اما می دونم من و اون به هم نمی رسیم...

و البته این شکلی خیلی بهتره...

سارا....

فقط می تونم بگم یازده  تا شد...

شیما جان...

اگه دلتنگی هاتو اینجا بنویسی خیلی خوشحال میشم...

آخه این شکلی سبک میشی...

مهدی جان ( داداش م...ش)

بی نهایت مسرورم که بر گشتی....

هم به دنیای بلاگ بازها و هم به خودت...

تنهام نذار رفیق...

ماندا جان....

همه می گن ما می خوایم دکتری که دنیامون آورد رو بکشیم اما من و تو اینقدر با روحیه !!!! هستیم که می خوایم با دکترها و پرستارها ( برا من  پرستارهای خانوم !!!!) لاو بترکونیم...

راستی....

دبی نزدیک تهرانه؟!!!!

اینترنت چی... داره؟

فاطمه جان....

اینکه تو بوسه ها یاشی یا نباشی مهم نیستش....

اونجایی که باید باشی هستی و این مهمه....

اختصاصی بوس بوس....

ناصر جان...

میام پیشت...

بدجوری شرمندم کردی دادا....

مهناز خانوم....

حالا دیگه با ما هم آره؟

می دونی...

من که از مشهد برم انصافا آزاد شهر مشهد یه نفس راحتی می کشه....

فکر نمی کنم کسی اینجا دور زده باشه و منو ندیده باشه...

(( یعنی من علافم( با عینه یا الف؟)؟!!!))

فافا جان...

ما که رفتیم...

هر وقت اومدی سمت چهار راه یه یادی از ما ...

و وب مرجان باز میشه...

ایلگار جون...

من هر بار که حرم رفتم واستون دعا کردم...

بهاره جان...

رسیدم تهران می گم کجا هستیم...

البته هر جا بریم موقتیه....

آخه باید نزدیک خونه آبجی بزرگه باشیم...

مهمترین دلیل تهران اومدن ما بچه ایه که تو راهه...

امین داداش....

تهران چه جوری به یادت باشم؟

چه مدلی حال می کنی؟

مثبت بازی _ منفی بازی  و کلی بازی دیگه !!!!
مهرنوش جونم...

تو اگه منو بکشی من میمیرم !!!!
و اگه بمیرم کشته میشم....

دلت میاد کیو کشی ( به سگ کشی ربطی نداره غریب کشی نازتره ) کنی؟

( می گم کیو کشی خیلی شبیه کیوکوشینه )

به سلامتی بری و برگردی....

نگاه عشق....

اسم فوق العاده ای انتخاب کردی...

راستشو بخوای منم چند وقتیه دارم به همین فکر می کنم...

مرسی از اینکه راحت حرفتو می زنی...

غزل جون....

بالاخره بعد مدتها اومدی و البته خوش اومدی ....

می دونی...

من دیگه الناز رو به چشم خانومم ( تکیه کلام بچه ها برا فابریک ) نگاش نمی کنم ...

اون برا من فقط یه عشق محسوب میشه که تا همیشه تو قلبمه )

***************

همینا دیگه....

اگه بخوام حرف بزنم که چند ساعت دیگه هم طول می کشه....

راستی یه ماهی میشه که از تیپ اسپرت رفتم تو تیریپ مردونه...

چشمک...

ممکنه تا بیست روز کمتر بیام نت...

کسی دلخور نشه...

همتونو...

بوس بوس ....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 2:13  توسط کیومرث کیارس | 
دارن میرم به تهران دارم میرم به تهران

سلام بچه ها...

یه اتفاق جدید تو زندگیم...

داریم از مشهد می ریم..

کمتر از یک هفته دیگه...

نمی دونم تهران برام چی چی داره...

مشهد برام پر خاطره ست...

خاطره هایی که تا آخر زندگیم از خاطرم نمی ره...

دیگه...

آهان...

فردا ( امروز ) میرم بجنورد...

مجلس دختر خاله ام با پسر داییمه...

ادامه مراسمی که اون بار رفتم....

می دونین...

احتمالا الناز هم هستش...

نمی دونم با دیدنش چه حالی میشم....

ولی راستشو بخواین دلم واسه دیدنش ....

نمی دونم چرا نمیتونم این دخترو فراموشش کنم...

وای...

امشب یه نوشته کوچولو که معمولا رو هر چیزی گیرم بیاد می نوشتم رو دیدم...

نوشتم:

 خدایا عاشقش هستم...

مرا یارای آن ده

همیشه عاشق و دیوانه باشم...

اینو که خوندم یه جوری شدم...

آخه خیلی وقته ننوشتم عاشق هستم ...

اما مشکل اینجاست که هنوز...

بی خیال....

مامان شنبه میره تهران خونه رو قولنامه کنه...

و احتمالا تا سه شنبه تهرانیم...

یه احساسی دارم...

چهار پنج ساله تو این خونه زندگی می کنم...

حالا که دارم از اینجا میرم یه جوری شدم...

اما این بار تنوع رو دوست دارم...

فقط خدا کنه تهران برام اومد داشته باشه...

و اینکه مرجان عزیزم دوباره با یه بلاگ تازه اومده...

البته این بار درباره آشپزیه!!!!

طفلی امیر ( نامزدش)...

آخه معلوم نیست وقتی برن سر خونه و زندگیشون چند روز می تونه دووم بیاره...

البته می دونم صد سال و چند روز...

خیلی دوستشون دارم...

اگه نرین و وبلاگ جدیدش رو نبینین و بهش تبریک نگین دوستتون ندارم...

هر کی منو یه کوشولو دوست داره یه سری به مرجان بزنه لطفا....

مرسی  گلهای خودم...

 

************

بوسه های شما

 

شادی جان تولد وبلاگت مبارکا باشه...

خوشحالم که یکی دیگه از دوستام وبلاگش تونست بیشتر از یک سال دووم بیاره...

فاطمه عزیزم  ...

می دونی چیه؟

حرفاتون منو یاد کارهای خودم و الناز می ندازه...

می دونی من هم یکی دو بار از الناز جدا شدم ...

آخه فکر می کردم لیاقت عشق من خیلی بیشتر از اینیه که من هستم...

اشتباه می کردم...

دعا می کنم تو و عشقت به هم برسین...

هرمس عزیز   ...

تو هم یکی از اولین دوستایی بودی که با وبش آشنا شدم..

اتفاقا وبلاگت از اون وبلاگ هایی هستش که خیلی براش تبلیغات کردم..

آخه حرفات خوندنیه...

هر چند دوست ندارم نظر بدم...

تنهاترین تنهای نازنینم  ...

نمی دونم چرا هر بار می خوام بوسه ها رو جواب میدم...

یعنی راستشو بخوای می ترسم اسمتو نیارم اون وقت بیا تو منو بخور...

نمی دونم چه ربطی داشت....

راستشو بخوای این روزا اصلا حال وبگردی و  نت رو ندارم....

تهران که برسم جبران می کنم...

یه آبجی مونایی اومده پیشم...

خیلی نازه...

حتما برین پیشش.

اینم آدرس وبلاگش...

و ...

یه دختری...

خانوم مهندسیه واسه خودش...

عشق پیروزیه واسه خودش...

از دست منم عصبانیه...

مث همه دوستای دیگه..

آخه خیلی دیر دیر بهشون سر می زنم...

ببخشید...

 

 خب دیگه بچه ها...

شاید دیگه از مشهد آپدیت نکنم...

اتفاقات فردا رو ممکنه ضمیمه همین پست کنم...

دوستتون دارم...

بوس بوس بای بای...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 2:39  توسط کیومرث کیارس | 
تولد کلبه من

 سلام بچه ها....

 یه پست متفاوت با همه پستها....

 سالگرد کلبه تنهایی منه....

 من بلد نیستم تولد بگیرم وکیک و شیرینی بدم...

 اما همتون رو می بوسم...

 

 اول که اومدم اینجا و شروع به نوشتن کردم فکر نمی کردم یه روزی این محیط واسم اینقدر با ارزش شه...

 دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که امیدوارم تا همیشه دوست و یارم بمونن...

 من که چیزی از بلاگ بارم نبود یعنی وبگردی می کردمااا اما ....

 تا اینکه داداش کیام کمکم کرد و اینجا رو درست کردم...

 از همتون که منو همرهی کردین ممنونم...

 دوستای قدیمی مثل مرجان نازنینم...

 هیلدا پیشی که خیلی وقته باهاش از طریق نت آشنام اما هنوز از نزدیک ندیدمش....

 مهرنوش... دختری با یه دنیا انرژی ....

 ایلگار  که همیشه واسه خودش و نامزدش دعا می کنم...

 ریرا که خاطرش تا همیشه تو قلبمه...

 خیلی ها هستند...

 اینا رو که نوشتم واسه اینکه از اولش بودند و تا الان هم باهام موندن....

 و دوستایی که بعدها کمکم کردن....

 همتون گلین و دوستتون دارم...

 یه گل خوشگل رو فراموش کردم

 سحر...

 شش سال از من بزرگتره...

 تقریبا سه ماه هر شب با هم می چتیدیم و چند بار تلفنی حرف زدیم...

 تهران هم رفتم پیشش...

 خداییش تو بدترین شرایط بودیم ...

 هم من و هم ملوس ( من ملوس صداش می زدم)

 الان هم ازدواج کرده...

 سحر جان ... بابت همه ندونم کاریهام و دیوونه بازیهام معذرت می خوام..

 قرار بود منو تو مراسم ازدواجت دعوتم کنی و با هم برقصیم...

 من اگه ازدواج کنم حتما با خونواده دعوتت می کنم...

 یادش به خیر...

 اون روزا درگیر عشق الناز بودم...

 پسری خسته و داغون ....

 این محیط مجازی خیلی کمکم کرد....

 تو کلبه تنهاییم هیچ وقت تنها نموندم...

 و می دونم که هیچ وقت تنهام نمی ذارین...

 بعد مدتها می خوام یه شعر که خودم سرودم رو بذارم...

 کار سه روز پیشمه...

 قصه منو النازه....

 


 

 می نویسم غم دلتنگی خود

 غم روزی که تو رفتی ز برم

 که تو رفتی

 که تو رفتی، آه خدایا

 بعد آن روز دگر خون جگرم

 یاد آن روز به خیر

 یاد آن روز که تو را تکیه به دیوار شدم عاشق

 لحظه ای مکث

 دو نگاه، عاشق و معشوق

 ناله و واله و بیمار شدم عاشق

 یاد آن روز به خیر

 چند صباحی که گذشت

 غم هجران به جنونم کشاند

 از شباب و شعفم هیچ نماند

 طی سالهای مدید

 عشق تو بیشترم ریشه دواند

 حیف که رفتی شده ام خانه خراب

 اینکه نیستی لمس شود

 رفته ای با دگری

 این شده غصه من، شده ام سینه کباب

 خبری نیست از آن، عشق و غمناک و قشنگ

 تو بشین غرق هوس

 من هنوز غرق سراب

 


 

من نه سال پیش  خونه خالم اینا که واسه عید دیدنی رفته بودیم الناز رو دیدم...

 به دیوار آشپزخونه تکیه داده بود ...

 وقتی چشممون به هم افتاد حدود سی ثانیه مات همدیگه رو نگاه می کردیم ...

 دلم لرزید و عاشقش شدم...

 به همین راحتی...

 الناز کرج و من بجنورد...

 بعدش هم که اومدیم مشهد...

 همیشه دوری و هجران و البته روز به روز بیشتر عاشقش می شدم...

 چند بار کارمون به جدایی کشید اما پارسال واسه همیشه جدا شدیم...

 الناز این جوری می خواست...

 هنوزم نتونستم فراموشش کنم..

 اگه می بینین دارم تو سالگرد وبلاگم از الناز می نویسم واسه اینه که اینجا رو واسه آروم شدن دلی که الناز لهش کرد ساختم...

 خیلی دارم پر حرفی می کنم...

 

 بوسه های شما

 


 مهسا جان...

 این روزا تو بیشتر از همه با کامنتای فراوونت بهم انرژی میدی...

 آبجی مرجان عزیزم هم تا یکی دو ماه دیگه ان شاء ا... ازدواج می کنه ....

 خیلی دوست داشتم تو مجلس تو و امیر برقصم...

 در هر صورت حتی اگه نباشم بازم کیومرث رو اونجا احساس کن مرجان نازنینم...

 منم دوستت دارم بی نهایت با صداقت تا قیامت...

 ریرا هم داره به سلامتی میره جایی که آروم بگیره...

 امیدوارم با یه دنیا انرژی مثبت برگردی ریرا جان....

 تنها ترین تنها...

 من تنهات نمی ذارم تا این اسم تنها ترین بی معنا بشه...

 منم تو رو ماچ ماچ...

 ماندا جان...

 حالا که این شکلیه من می خوام اون پرستاری که برا اولین بار کیومرثو بغلش کرد رو دوباره بغل کنم( چشمک )...

 فافا جان...

 نامردی نیستش که تو منو بشناسی و من تو رو نشناسم...

 خداییش می بینین ...

 منو تو خیابون دیده نیومده جلو روبوسی کنه ( ببخشین احوالپرسی...)

 و نگار هم بی معرفت اومده بود مشهد و خبری از من نگرفته بود...

 میومدی پیشم یه یادگاری بهت می دادم که تا آخر عمرت نگهش داری...

 خودت می دونی چی رو میگم...

 

 خب از اینا که بگذریم چند روزی هستش که با مرتضی ( دوستم) میریم باشگاه...

 می گم خیلی ضعیف شدما...

 گاماس گاماس بهتر میشم ان شاء ا...

 دیگه...

 امیدوارم سالیان سال همتون صفحه خودتون رو داشته باشین و خوشبختی همتون رو ببینم...

 واسه منم دعا کنین...

 یا اینکه خیلی تو زندگیم شکستم اما به فردا امیدوارم...

 دعام کنین...

 

2 نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 3:4  توسط کیومرث کیارس | 
 
صفحه نخست
کیومرث در یاهو
قدیما چی گفتم
درباره کیومرث
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...

نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
اینا رو دوست دارم
برکه تنهایی (اون یکی وبلاگم)
  " مسافر سنگدل من "
  "بازیچه ی دست زمان"
  "یاد بگیریم یاد بدیم"
  "یگانه شیدا عسل"
  "ایلگار عزیزم"
  "روهینا"
  "نوای غریبانه"
  "ناله های پنهانی"
  "من دیگر خودم نیستم"
  "دوست من سلام"
  "غمگین ترین نگاه"
  "جادوی چشمات"
  "پرنده سیاه"
  "تنهاترین بهار"
  "روزهای تکرار نشدنی"
  "ببین مهسا چقد تنهاست"
  "انار"
  "پسر عمو جون"
  "آبی ترین احساس"
  "فال حافظ وبلاگ نیستش"
  "روی ابرها"
  "Love is(ونوس)"
  "داستانك من"
  "مبهم ترین ابهام"
  "زخمهای هرمس"
  "دو پنجره"
  "یادگار دوست"
  "عشق سکوت"
  "یه دل کوچولو"
  "کلبه سیندرلا"
  " آواز آفتاب "
  "میشه زنده بود"
  "عاشق بریم تو"
  "کلبه تنهایی و غم"
  "فانوسک"
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان