![]() |
کلبه ی تنهایی |
![]() |
| به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی |
|
منو می بخشی سارا
|
|
سلام بچه ها... بدجوری حالمو گرفتین... می بینن تو رو خدا ... از سر درد خوابم نبرد دو تا قرص کدئین.... کامپیوترم رو جمع کرده بودم و نصفه شبی وصلش کردم تا بیام اینجا... چیه چه خبره؟ از من خوشگل تر نبود؟ از من داغون تر نبود؟ خیلی دارم خودمو می خورم که کامنتهای بعضی ها رو .... خدایا من توبه کردم .... هنوزم نمردم.... ************ طعنه هایی که بوسه نام گرفت( بوسه های شما) نیوشای عزیزم... می دونم نا خواسته و از روی عصبانیت اون حرفا رو زدی.... شما با هستی زندگی خیلی تفاوت دارین.... ببخشید که بار اولی که میاین اینجا این شکلی شد.... من معذرت می خوام... سحر عزیزم... ایلگار عزیزم... می دونم اشتباه کردم که این حرفای خصوصی رو ( به قول هاله این یواشکی هامو ) اینجا نوشتم... راستی ایلگار... من با مرتضی خیلی رفیقم و خیلی هم دوستش دارم... اما این دلیل نمیشه که من هم عشق و سکس رو یکی ببینم... اینجوری بگم بهتر متوجه می شین... الناز تنها عشق من بود... و من هیچ رابطه نا مشروعی باهاش نداشتم.... روشنک.... خیلی ناراحت شدم وقتی کامنتت رو خوندم.... منو تنهام نمی ذاری ها......... من هنوز اون حرفاتو دارم... باورت نمیشه واست میل می زنم.... رضا جان... به خدا شرمندتم... بار اولی بودش که میومدی... شرمندم دادا... تو رو به بزرگی اسمت قسمت می دم همه چیز رو ندید بگیری.... و اونی که 3 تا نقطه گذاشته.... می دونی ... حساب تودر اصل با من نیستش... تو به من توهین نکردی... بابام هم خیلی مرده... و از این حرفات می گذره.... اما من نمی گذرم... امیدوارم یه روز بیای همین جا و استغفار کنی... ... م حتی می ترسی با من روبرو شی.... اگه حلال زاده هستی ثابت کن و یه نشونی از خودت بذار... من منتظرتم عزیز دلم... به من گفتی معتاد... خدا رو شکر که من 10 ماهی میشه گذاشتم کنار... می خواستم نفرینت کنم که پابندش شی... اما دلم به حال خونوادت سوخت... من از تو گذشتم... مرتضی جون... می دونم هدفت دفاع از من بودش که بحثتون کم کم خصوصی شد... به خاطر من بی خیال شو... جواب کسی رو نده... می دونی مرتضی...هستی زندگی ریرا نیست آخه من و ریرا هیچ وقت نمی تونیم از هم بدمون بیاد... ریرا یه عزیزه برام که اشتباه بزرگی در برابرش مرتکب شدم... مرجان... می دونی خیلی دوستت دارم... می دونم که خیلی از دستم عصبانی هستی... فقط می تونم بگم شرمندتم... آخه تو خیلی کمکم کردی من نمی تونم محبت هاتو فراموش کنم و بدجوری مدیونت هستم... الناز خانوم... واضحه کی هستین... خندم می گیره وقتی می گی امتحانم کردی... تو رو جون همون که تنهات گذاشت قسم بخور... چون می دونم هنوزم مثل من که نمی تونم الناز رو فراموش کنم تو هم ... من به کیا کاری ندارم... پست آخری که کیا خودش نوشته رو دیدی؟ من یادم نمیاد آخرین بار کی رفتم پیش بابام... اما اون عاشق باباست... اون کیاست و برام مثل یه داداش و همچنین دوسته... و تو برگرد... داری گم می شی... چون هنوزم واست دعا می کنم... و در آخر... هر کی می گه من مرتضی هستم... میشه رو در رو کرد... هر کی خواست بگه بهم... ****************** این سخت ترین پستیه که دارم می نویسم... خدا رو شکر کسی امشب پیشم نیس.... بدم میاد مطلبی نیمه کاره بمونه... اسم اون دختر عاشق... " سارا " بودش نه پانته آ.... لباس به قول سارا دومادی رو پوشیدم... خودش ظاهرمو مرتب کرد... نمی دونم من خودمو خوشگل می دیدم یا واقعا خوشگل شده بودم... من اون شب رو خونه نرفتم... مامان تهران بود... به داداشم اینام گفتم شب میرم پیش سیاوش ( پسر عمه ام) البته من تو خونه با همه طبیعی هستم اما این رابطه رو از اول برا کسی نگفته بودم و نمی خواستم هم بگم.... اون شب کلی فیلم و عکس گرفتیم.... آخر شب همه شهر رو ترکوندیم... واقعا لذت می بردم وقتی می دیدم سارا خوشحاله... فقط دو بار اون شکلی خوشحال دیدمش.... شبش رو هم با هم بودیم... اگه دو شب تو زندگیمو یادم نره یکی شبیه که دو ساعت با الناز حرف می زدیم و یکی هم همین شبی که با سارا بودم... تا صبح مثل عروس و دومادها بودیم... مستی و راستی بود و عشق سارا و دوست داشتن من... سارا واقعا خوشحال بود.... خب منم دوستش داشتم اما نمی تونستم عاشقش بشم... به نظر من این احمقانه ست که آدم باید با عشقش ازدواج کنه... هر چند که منم احمق هستم... می دونین یه چیزی تو دلم سنگینی می کنه.... خب این درسته که من یه دوره ای بدجوری غرق دختربازی بودم... و با همه جور دخترش هم بودم... و شناخت خوبی از دخترا دارم... اما با اینکه سارا اونور بزرگ شده بود از ما که ادعای فرهنگ و چه می دونم محبت و وفا رو داریم سرتر بود... به خاطر من خیلی داستانهای عاشقانه تاریخ ایرانمون که هنوز من و شما نخوندیم رو خوند... آخه دوست داشت بفهمه عشق ایرونی چه شکلیه... اما اون ایرونی عاشق نشد خیلی بالاتر از این.... با اینکه همیشه ادعای عشق الناز رو داشتم اما جلو سارا عشق من اصلا دیده نمی شد.... خب بگذریم... روزهای آخرمون بود.... تا اینکه یه روز بهش گفتم سارا الناز داره میاد!!! آه.......... همیشه از این روز می ترسیدم.... کیومرث... جانم... یه حرفایی رو باید بهت بگم... بگو مامانی... می دونم الناز یه روز تنهات می ذاره... قول بده کار احمقانه ای نکنی... باشه قول میدم... قول بده نذاری کسی بفهمه من کی هستم... و اینکه هیچ وقت سعی نکنی منو پیدام کنی... باشه سارا قول میدم... کیومرث... یه چیزی می پرسم راستشو بهم بگو... سارا کوچولوی ناز من خودتم می دونی که من از دروغ گفتن بیزارم... کیو تو چقدر مطمئنی که به الناز می رسی؟ ( جوابشو ندادم... آخه ته دلم یه احساسی بهم می گفت تنهام می ذاره و سارا بهش برمی خورد اگه می فهمید با اینکه می دونم الناز تنهام می ذاره دارم تنهاش می ذارم...) کیومرث من و تو یه روز به هم می رسیم... می دونم یه روز اونقدر گنده میشی که به راحتی پیدات می کنم... راستی اون سلامتی من رو یادت نره ها....... وای خدا... ازش جدا شدم برای همیشه... خاطره روز جداییمون متعلق به سارا هستش... به جز ترانه ای که برام خوند... یه شب یه روز یه ماه یه سال یه عمره که می گردم بدحال ... رفتی و برد از کفم زندگانی عشق و امید مرا در جوانی ... قربون میرم اون خدا رو خدا رو لطفش به هم می رسونه دلا رو ... اگه یه روز این آسمون با من و تو شد نامهربون نمونده امروز از غم نشون شکرت خدایا... این ترانه رو ( البته کاملشو) خوند و گفتش این همیشه با منه تا روزی که واسه خودت بخونم... می دونین... سارا ازم خواسته بود که این جریان رو تا حدی که ممکنه کوتاهتر واسه کس دیگه ای تعریف کنم... سارا جان منو ببخش... فکر می کردم دارم به تو شخصیت می دم... اما همه فکر می کنن تو ... من می دونم تو کی هستی... من دوستت دارم تا همیشه... تا آخر... خیلی دوست دارم الان یه ترانه ستار رو گوش بدم... بخونین شاید کسی درکم کنه... بریز ای اشک ناکامی بریز از بی سرانجامی که نفرین دلی قلبی شکسته( می دونم من رو نفرین نکرد ) پس این بی سرانجامی نشسته( اما چوب خداست دیگه ) ... دلم رنجیده از زخم زبونها به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها خیال کردم یکی دلسوزمونه برای گریه هام دل می سوزونه خیال کردم یکی داره هوای کار ما را اگه موندیم تو این کار زمونه.... امشب بعد از مدتها اشک ریختم... خیلی دلم گرفته... تقصیر خودمه... فقط یک نفر باهام هم دردی کرد فقط یه نفر... شادی با یه جمله خیلی آرومم کرد... مرسی عزیزم مرسی... هیچ کس سعی نکرد از دید دیگه ای به این خاطره زندگی من نگاه کنه... به جز شادی... اسمشو هم تو دو تا پست پشت سر هم اشتباه می نویسه ... تا آپ بعدی بدرود دوستان عزیزم... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1385/03/26ساعت 4:17 توسط کیومرث کیارس |
|
|
قسمت سوم
|
|
سلام بچه ها.... خیلی ها ازم میپرسن که چرا دارم این خاطرات رو اینجا می نویسم(مخصوصا این مدلیشو )... می دونین ...نمی گم من از این جریان برا کسی حرفی نگفتم اما خیلی حرفا رو تو قلبم نگه داشتم و حالا می خوام خودمو تخلیه کنم... حقشه که بدونین این دخترچقدر احساسش قابل احترام بوده و چقدر من .... ( اون دو سه روز داغون کننده گذشت.... طبق معمول صبح ساعت 9:30 همونجای همیشگی... اما این بار خندون اومد.... محکم بغلم کرد.... آخه ما دو روز بود بدجوری با هم غریبه شده بودیم...) خورشید از کدوم طرف در اومده مامانی؟ از تو قلب تو!!!! چی شده واسه چی مهربون شدی تو؟ کیومرث... جانم... حالا که می گی برا همیشه کیومرث من نیستی... یه چیزی ازت بخوام؟ بگو جونم... می شه همین روزایی که داریم رو کیومرث خود خودم باشی؟ ( با خودم فکر کردم و دیدم خداییش اگه بگم نه دیگه هیچی ازش باقی نمی مونه ) من که از خدامه.... خوبه خیلی خوبه ... ببین کیو یه چیز دیگه هم هست... باز چیه... قول بده هر چی بهت می گم گوش کنی... آخه شاید... یعنی نه دیگه.... ( بعد 3 روز خندیدم ) باشه قبول... اما از زن ذلیلی من سوء استفاده نکنی ها.... ( اومد تو بغلم... ظهرش نشستیم و مشروب خوردیم... آهان یه چیزی رو یادم رفت بگم... پانته آ قبل اینکه با من آشنا شه سیگار می کشید اما چون من بدجوری بدم میومد پیش من نمی کشید...آخه بیشتر روز رو با هم بودیم ...) سلامتی کیومرث سلامتی پانته آ سلامتی کیومرث سلامتی تو سلامتی کیومرث سلامتی تو سلامتی الناز!!! ( وقتی گفت سلامتی الناز مات مونده بودم ) سلامتی کیومرث.... جانم.... یه چیزی ازت می خوام تا آخر عمرت یادت باشه.... بگو عزیزم... وقتی من و تو از هم جدا شدیم هر بار که پای بساط مشروب نشستی یه پیک رو سلامتی من بزن.... نمی خواد هم بگی سلامتی پانته آ ... فقط بگو سلامتی باشه قول میدم... خوشحالم کیومرث... آخه حداقل تو مستی یه یادی از یه هم نفس می کنی... ( بعدش زد زیر گریه....مطمئنا تو بغل همتون یکی بوده که گریه کرده باشه... تو دستای من خیلی ها خودشون رو آروم کردن و من فقط نوازششون کردم ... اما هر بار که پانته آ اشک می ریخت منم همراهیش می کردم... انگار چشام عاشقش بودن اما خودم....) منم می خوام... ( خندید ) نه نه نه... می خوام پانته آ می خوام... غلط می کنی... اگه بهم ندی با دودهای غلیظ تر بازی می کنم.... ( تو چشام نگاه کرد ) پانته آ.... جون پانته آ... یه سوال احمقانه بپرسم جوابمو می دی؟ تو سوال احمقانتو بپرس منم قول میدم احمقانه جواب ندم.... چی شد که عاشق من لات دیوونه نامرد شدی؟ اولندش که کیومرث من فقط یه خورده ادعای عاشقی داره... دومندش حالا واقعا می خوای بدونی؟ آره.... اون شب اولی که با اون دو تا دختره دیدمت رو که یادته... آره خب.... می دونی... دختره بدجوری حال می کرد وقتی باهات بود... لذت خاصی رو تو وجودش احساس می کردم.... با اونا رفتی وبعد نیم ساعت برگشتی.... استرس عجیبی داشتی.... رفتیم تو حیاط.... اما اصلا کم نیاوردی.... منو به چشم خریدار نگام نکردی... ایناش بمونه.... تا اونجاش فقط ازت خوشم اومده بود... اما وقتی می خواستی بری دستمو گرفته بودی.... یه لحظه تو چشات نگاه کردم و چشم تو چشم شدیم... وقتی لباتو گذاشتی رو لبام بدجوری شل شدم... دوست نداشتم بری... نمی دونم کیومرث.... یه چیزی بهت می گم هیچ وقت یادت نره... بگو... می دونی کیو... به قول خودت تو اونقدرهام خوشگل نیستی.... اما... ببین بذار اینجوری برات توضیح بدم.... هیچ وقت با هیچ دختری یکی نشو.... اون روزی که برا اولین بار باهام نشستی.... و بعدش اون یک ساعتی که با هم بودیم... دیگه واقعا عاشقت شدم.... حالا دیگه بس کن.... فردا شب یه مهمونی داریم.... پاشو بریم یه خورده خرید کنیم.... ( رفتیم بیرون... تا اون روز من کت و شلوار نپوشیده بودم آخه من بدجوری اسپورت پوشم ... به زور برا من یه کت و شلوار سفید و ... گرفتیم. فردا شب یه مهمونی کوچولو گرفتیم... یه بیست و چند نفری بودیم... منم بدجوری زیاده روی کرده بودم و رو پام بند نبودم... آخر شب مهمونا از پانته آ خواستن یه ترانه بخونه... آخه واقعا صدای لطیفی داشت...) سلطان قلبم تو هستی تو هستی... دروازه های دلم را شکستی... پیمان یاری به قلبم تو بستی.... با من پیوستی... فردا اگر از تو دورم به هر جا... بر یار دیگر نبندم دلم را... سرشارم از آرزو و تمنا... ای یار زیبا... ( وقتی آخرشو خوند همه براش دست زدن و منم بوسیدمش... اما غمو تو چشاش می دیدم ) ( فرداش دوباره ازم خواست بریم خرید کنیم....) چی می خوای واسه خودت بخری.... واسه خودم خریدم می خوام واسه تو خرید کنیم... خب حالا چی چی هستش؟ می فهمی خودت... ( دوباره یه کت و شلوار دیگه.... این بار مشکی...با ستش... بدجوری اون روز خوشحال بود. رفتیم خونه...) این واسه چی بودش؟ می فهمی آقاهه .... ( بهش قول داده بودم اون شب رو پیشش بمونم... یادمه مامان نبودش... به داداشم اینا هم گفتم شب میرم خونه عمه اینا پیش سیاوش... ظهر خوابیدیم... غرق رویا بودم که با بوسه پانته آ از خواب پریدم.... خشکم زده بود. چی می دیدم خدایا!!!) تو واسه چی این شکلی شدی؟ این چیه پوشیدی دیوونه؟ این بهترین لباسیه که تا حالا داشتم... کیومرث... تو واقعا دیوونه ای پانته آ... یه نمه هم شک نکنی هاااااا... کیومرث... جونم عروس کوچولو... بلند شو دست و روتو بشور... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/23ساعت 2:20 توسط کیومرث کیارس |
|
|
دلش شکست
|
|
سلام بچه ها... این پست قبلی نظر خیلی ها رو برگردونده... حالا بعضی از دوستانی که قبلا کلی با کیو حال می کردن منو یه آدم هوس باز که ادعای عاشقی هم می کنه می دونن... دلم نمی خواست اینا رو بنویسم... اما.... من که همه حرفامو دارم می گم پس اینا هم .... آره من خیلی کثافت کاری کردم، خیلی... اما بدون دلیل نبوده... یه دلیل کاملا احمقانه داره... می دونین هر وفت الناز نامردی می کرد داغون می شدم.... اما اینقدر عاشق بودم که نمی خواستم از عشقم سرتر باشم.... دوست داشتم کاری بکنم که اون فکر کنه من از اون پایین ترم... تو رو خدا کسی نگه اینا بهونه ایه برا مثلا حال کردن... نمی دونم الناز این اواخر چیکارا کرد که نتونست با من بمونه... وای خدا... من همه کاری رو کردم... با همه جور آدمش بودم... الناز تو چیکار کردی که حتی نتونستی بهم بگی.... چیکار کردی که ترسیدی بهم بگی... فقط می دونم ترسیدی اگه من بفهمم داغون تر از اینی که هستم بشم... الناز هنوزم عاشقتم....... ******************** قسمت دوم دختری از مغرب.... من و پانته آ یه شش هفته ای با هم بودیم.... می دونم این روزا اکثرتون درگیر امتحانات هستین... پس خاطره هایی که باهاش داشتم رو نمی گم... یا سعی می کنم کمتر بگم... یه روز تو خونه باهاش نشسته بودیم... یهویی گفت می خوام بخوریم... حال نمی کردم بخورم اما تو چشاش یه حالتی بودش که بهتر دیدم جواب مثبت بدم... اون می گفت سلامتی عشق نازنینم... منم می گفتم سلامتی تو... نیم ساعت بعدش .... مست مست تو اتاقش رو تخت دراز کشیده بودیم... سرمو تو بغلش گرفته بود... هی منو می بوسید و نگام می کرد... و هیچی نمی گفت.... منم چشمامو بستم و رفتم تو رویا... چند دقیقه ای چشامو باز نکردم... یهو یه قطره اشک افتاد پا چشم.... چشامو باز کردم دیدم پانته آ داره گریه می کنه؟ چت شده پانته آ؟ واسه چی گریه می کنی عزیز؟ کیومرث... پانته آ... تو منو دوستم داری؟ این چه حرفیه که می زنی؟ اگه دوستت نداشتم الان اینقدر آروم کنارت نبودم... کیومرث!!! تو رو خدا منو دوستم داری؟ آره پانته آ به خدا قسم دوستت دارم... می دونی چیه عشق من.... احساس می کنم دلت با من نیست... هر بار که میگم اون طرف این جوریه اون جوریه میری تو خودت... ناراحتی رو تو وجودت احساس می کنم... کیومرث... پانته آ.... جون من قسم بخور من تنها عشقتم... ( وای خدا... ) این حرفا چیه می زنی؟ دیوووووونه شدی پانته آ ؟ دیدی ... دیدی نمی خوای قسم بخوری... ( و دوباره اشک و اشک و اشک... ) باشه... اما قبلش یه سوالی رو من بپرسم... بگو کیومرث من بگو.... من کجای قلبت قرار دارم؟ خواهش می کنم رو راست باش... کیومرث تو دنیای منی... کیو تو نفس منی... زندگی منی.... کیومرث به خدا از وقتی باهات آشنا شدم خوشبختی رو احساس می کنم ... چقدر دوستم داری عروسک؟ عاشقتم کیومرث عاشقتم... ( نتونستم طاقت بیارم، زدم زیر گریه...محکم بغلش کردم... اونم داشت گریه می کرد... هوا بدجوری گرفته بود... خیلی دوست داشتم بارون می گرفت... اشکاشو بوسیدم چشماشو بوسیدم... لباشو بوسیدم... تنش رو بوئیدم... محکم بغلش کردم....) می ترسم کیومرث می ترسم.... چرا خوشگلم؟ نمیدونم اما بدجوری ترس تو وجودمه... من پیشتم نانازم از چی می ترسی؟ ( دوباره گریه اش شدت گرفت...) اگه یه روز پیشم نباشی ... می ترسم کیو... منو تنهام نذار کیومرث... بدون تو قلبم می میره.... یه تن بدون احساس برام می مونه.... ( هیچی نمی تونستم بگم... آخه چی جوری بهش می گفتم نمی خوام از ایران برم؟ چه جوری می گفتم من عاشق نیستم؟ چه جوری می گفتم الناز رو دارم؟...) کیومرث... حالا تو بگو... چی بگم عزیز؟ بگو که من تنها عشقتم!!! چرا ساکتی؟ د حرف بزن لعنتی... باشه باشه... تا حالا هیچ دروغی بهت نگفتم... آره من نمی خوام همیشه باهات بمونم... ( اشکاش بند اومد... چند لحظه قبلش با تموم وجودش اشک می ریخت... هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد ) من به یه دختره قول ازدواج دادم... اسمش النازه... چند ساله که باهاشم... می دونی پانته آ اون شب که باهات آشنا شدم ترس تو وجودم رفت... آخه اون روزا با الناز به هم زده بودیم... تو اومدی تو زندگیم... دختری که به هر پسری اشاره کنه همه کار واسش می کنه پسره... ترسیدم پابندت شم... یه هفته گذشت... دوست داشتم الناز رو فراموش کنم و تو بشی سلطان قلبم... اما نشد... بعدش هم که دوباره با الناز آشتی کردیم... مونده بودم چیکار کنم... می دونی پانته آ من خیلی دوستت دارم و هر کاری که بخوای واست انجام میدم... اما نشد که عشق من بشی... به خدا من سایز تو نیستم... آخه دیوونه تو به چی من دلخوش کردی؟ نه خوشگلم... نه عاشقتم... نه خوش تیپم.... هیچی .. من هیچی نیستم... کیومرث.... جانم... یکی بزن زیر گوشم... بی خیال بابا.... گفتم بزن... می گم بزن.... بزن کثافت بزن.... بزن آشغال بزن.... یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش... شده بود مث دیوونه ها.... الان که اون صحنه یادم میاد با خودم می گم هر چی سرم بیاد حقمه... بدجوری داغون شد... هیچ وقت تو زندگیم از نزدیک شکستن کسی رو ندیده بودم... اما اونجا دیدم جلو چشام شکست... نمی دونم کسی می فهمه شکستن یعنی چی یا نه؟ من خودم هم شکستم اما پانته آ خیلی بدتر از من شکست خیلی بدتر... نفهمیدم کی رسیدم خونه.... فرداش از خونه بیرون نرفتم... حالم داغون بود... الناز هم که زنگ زد نتونستم باهاش خوب حرف بزنم... فهمید یه چیزیم هست... گفتم با کسی بحثم شده ( دروغ هم نگفتم ) روز بعدش رفتم جایی که همیشه ساهت 9:30 قرار می ذاشتیم.... دیدم تکیه داده به ماشین.... داره سیگار می کشه!!! رفتم جلو و سیگار رو از دستش گرفتم... داری با خودت چیکار می کنی دیوونه؟ به تو ربطی نداره آقای عاشق... من اختیارخودمو دارم... گریم گرفته بود... نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم وقتی میخ می کرد تو چشام نمی تونستم طاقت بیارم.. سرمو مینداختم پایین... اونم وقتی می دید نمیتونم تو چشاش نگه کنم بدتر نگام می کرد.... رفتیم کافی شاپ.... تلخ ترین قهوه ای که تو عمرم خوردم ... شبش یه سیگار کشیدم ... تو پارک ملت... جایی که هیچ کس منو نمی دید... دو- سه روز با هم بیرون می رفتیم اما به جرات می تونم بگم یه جمله کامل هم با هم حرف نمی زدیم.... ************* خب دیگه می دونم خیلی زیاد شد این پستم.... شاید بتونم تو پست بعدی تا آخرشو بنویسم... نمی دونم.... بدجوری دلم گرفته... یادش دیوونم می کنه.... خدا کنه هر جا هست سالم و خندون باشه... قسمت بعدی رو حتما بخونین.... یه دنیا درده.....
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/18ساعت 4:30 توسط کیومرث کیارس |
|
|
دختری از مغرب
|
|
سلام بچه ها...
حالتون خوبه... امروز می خوام یادی از یه خاطره کنم... دو سه سال پیش بودش... اون روزا بدجوری معتاد چت بودم... با یه دختری از طریق چت آشنا شدم و شماره خونه رو بهش دادم... خلاصه با هم قرار گذاشتیم ... اسمش آتنا بود اما خودشو سارا معرفی کرده بود... منم که واسه اسم سارا پرپر میشم... با دوستش اومدن سر قرار... ازم خواست بریم هتل هما... منم تا اون روز هتل هما نرفته بودم... بهش گفتم تا حالا اونجا نرفتم اما اگه اون می گه من حرفی ندارم( خانوما می دونن تو اولین برخورد اعتماد به نفس پسر چقدر می تونه تاثیر داشته باشه ) رفتیم هتل هما... تو لابی هتل نشسته بودیم... یه خورده اونورتر یه دختری نشسته بود.. خیلی حوشگل و ناز بود.... نمی دونم چرا اما یه احساس خاصی نسبت بهش داشتم... یه نیم ساعتی با آتنا اینا نشسته بودیم.... احساس کردم دختره داره نگام می کنه... وقتی نگاش کردم با اشاره بهم گفت که یک ساعت دیگه برم پیشش و خودش هم پا شد و رفت کافی شاپ هتل.... ۴۰ دقیقه بعد آتنا اینا می خواستن برن.... منم معرفت گذاشتم و تا در خونشون رسوندمش( خونشون سمت سناباده) دوباره برگشتم هتل... دختره تا منو دید اومد جلو سلام داد و دستم و گرفت و ازم خواست بریم تو حیاط قدم بزنیم... اصولا من از اون پسرایی هستم که کم نمیارن اما جلو این بدجوری کم آورده بودم... روی یه نیمکت نشستیم... ازش پرسیدم که چیکارم داره... خندید و گفت : یعنی تو نمی فهمی من ازت چی می خوام؟ گفتم حدس می زنم اما باورم نمیشه!!! گفتش کیومرث می خوام مال من باشی.... خندم گرفته بود ...فکر می کردم تو یه رویام... من خیلی رو راست بهش گفتم کی هستم و چیکار می کنم( اون روزا درس نمی خوندم و کارم ولگردی و خوش گذرونی بود ) فقط خندید... گفت اصلا برام مهم نیست... (یه چیزی رو الان بگم... اسمشو نمی خوام بگم اما من اینجا پانته آ صداش می زنم) آهان داشت یادم می رفت... بهم گفتش این دد تا دختره کی بودن که باهات بودن؟ منم راستشو گفتم... چند دقیقه ای با هم بودیم و برا فرداش قرار گذاشتیم... وقتی می خواستم برم صدام زد.... دستشو انداخت دور کمرم...کیومرث...پانته آ...و یه لب ۲۰ ثانیه ای... این آغاز قصه بود... شبش خوابم نمی برد.... آخه دختره خیلی ازم سرتر بود... باورم نمی شد که بخواد با من باشه... اما تو چشاش فقط حقیقتو میدم.... تازه از آمریکا اومده بود... از ۵ سالگی اونجا بزرگ شده بود... با باباش اومده بودن ایران... از اون بچه پولدارا بود... اکثر اقوامشون هم تهران بودن.... و اون اینجا پیش عمه اش بود.... خلاصه فردای اون شب ساعت ۱۰ صبح رفتم جای موعود... یه چند دقیقه ای منتظر بودم که یه ۴۰۵ جلو پام ترمز زد ... پانته آ با آژانس اومد دنبالم.... هنوز سلام نداده بودم بوسید منو... تا ساعت ۳ باهاش بودم... بعدش رفم خونه... دوباره ساعت ۶ رفتم پیشش... یعنی رفتم خونه عمه جونش.... خلاصه منو با عمه اش آشنامون کرد... و گفتش مشروب رو پایه ای ؟ منم که اون روزا بدجوری می خوردم... خلاصه یه چیزی آورد که من تا حالا ندیده بودم.... دو سه تا پیک زدیم... بدجوری پاتیل شده بودم... دستمو گرفت و رفتیم تو یه اتاق که مثلا برا پانته آ بود... اینجاش بمونه... دو سه ماهی با هم بودیم بدجوری خواطر خواهم شده بود... اینم از شانس منه که هر کی باهام آشنا میشه .... می دونین اولش که باهاش دوست شدم با الناز به هم زده بودیم... اما بعد ۴۰ روز دوباره آشتی کرده بودیم... پانته آ ازم می خواست باهاش برم اونور آب.... ادامه داستان برا آپ بعدی... *********************** دو تا از دوستام هم تازه به جمع وبلاگ بازا اضافه شدن... یه سری به اونا هم بزنین... تا یه خورده انرژی داشته باشن واسه ادامه راه.... همتونو دوست دارم...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/08ساعت 18:3 توسط کیومرث کیارس |
|
|
صفحه نخست کیومرث در یاهو قدیما چی گفتم |
| درباره کیومرث |
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...
|
|
RSS
|