تبليغاتX
کلبه ی تنهایی
کلبه ی تنهایی
به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی
نامه ای به او...

سلام یاران من...

من هنوز برنگشتم ...

مسافرت جالبی نیس...

این پستو اگه خواستین بخونین...

اگه نخونین هم ناراحت نمیشم...

این یه نامه ست واسه الناز...

نامه ای که همه می خونن الا الناز...

البته می شه گفت قصه جدا شدن ماست...

 

     به نامش و به یادت...

سلام بهونه بهونه هام...

سلام بهونه سنگدل من...

چند ماه و بهتره بگم یک سال از آغاز زمزمه های جداییمون می گذره...

منی که به تو عادت کرده بودم و تو رو بهترین می دونستم حالا تنها شدم...

دیگه تو خانومی من نیستی و این درده...

خیلی برام زجرآوره که بفهمم آغوش تو پناه یکی دیگه باشه...

خیلی سختمه اگه بفهمم قصه های عاشقونتو واسه کسی دیگه ترنم می کنی...

من می تونستم راحت تر از اینا با غصه نداشتن تو کنار بیام اما...

اردیبهشت ماه امسال با اون حرفایی که زدی...

یادته الناز...

ساعت از 2 شب گذشته بود...

من و تو بودیم و یه دنیای ناز عاشقونه...

یادته چه حرفایی زدیم...

بهم گفتی "دوست داری با هم ازدواج کنیم؟"

گفتم نظر تو چیه؟گفتم بیا منطقی تر از همیشه با هم حرف بزنیم پس بهتره رو راست باشیم...

و تو گفتی "از خدامه که باهات ازدواج کنم"

گفتم اگه من نیام خواستگاریت چطور؟

گفتی همه سنت ها رو می شکنی و میای خواستگاریم!!!

دوباره پرسیدم و تو محکمتر از بار اول حرفتو تکرار کردی...

با اون حرفات ...امیدی که از زندگیم رفته بود برگشت...

منم بهت قول دادم همه کار بکنم تا زودتر به هم برسیم...

تو هم قول دادی پای حرفات بمونی...

اما یکی دو ماه بعد...

یه روز رفتم کافی نت ...

واسم آف گذاشته بودی که دیگه بهت فکر نکنم و فراموشت کنم...

کی حالمو دید اونجا...

چرا کسی نبود که اشکامو پاک کنه؟

گذشت...

یکی دو ماه بعدش دوباره با هم حرف زدیم...

ازم خواستی اون آف رو جدی نگیرم و چیزی هم ازت نپرسم...

نخواستم ناراحتت کنم و دیگه به روت نزدم...

اما تو دیگه اون الناز سابق نبودی...

می سوختم و نمی دونستم چیکار کنم...

همون روزا بود که زدم جاده خاکی...

دود و دم شده بود همدم من...

دانشگاه که قبول شدی به کل منو یادت رفت...

حتی یه بار هم به خودت زحمت ندادی خبرمو بگیری...

به منم که گفته بودی زنگ نزنم...

گفتی گوشی دست امیر داداشه...

تا اینکه...

یه روز دلم دریایی شد و زنگ زدم همرات...

زیر بارون بودی و بهم گفتی فردا برام زنگ می زنی...

چند روز پامو از خونه بیرون نذاشتم...

اما خبری از تماس تو نبود...

دوباره زنگ زدم...

هر چی زنگ می زدم یا جواب نمی دادی یا رد تماس...

آخرش وقتی جواب دادی با یه لحن خشک و عصبانی هر چی دهنت اومد ...

گفتم الناز می خوام باهات حرف بزنم...

گفتی الان نمی تونم...

حتی وقتی ازت پرسیدم که با کی حرف می زنی که از من عزیزتره...

گفتی به من ربطی نداره!!!
و قبل از اینکه قطع کنی واسه روز بعدش قرار تلفن گذاشتیم...

و فرداش...

هنوز حرفات تو گوشمه...

گفتم الناز بی معرفت شدی...

گفتی "بودم"

گفتم پس دیگه منو نمی خوای؟

هیچی نگفتی...

دوباره پرسیدم "النار جان تو رو خدا جواب بده اگه نمی خوای با من باشی رک بگو...

گفتم نمی خوام بازیچه باشم..."

و تو گفتی "آره دیگه نمی خوامت"

حتی دلیلشو بهم نگفتی...

فقط گفتی یه خواسته ای داری...

گفتی قبول می کنم؟

نشنیده گفتم آره!!!

ازم خواستی ببخشمت...گفتی نفرینت نکنم...

و من در جوابت ..."تو کار بدی نکردی النازم...همیشه دعام پشت سرته...همیشه جات تو قلبم محفوظه..."
و بعدش گفتی "مواظب خودت باش...

گفتم "تو هم مواظب خودت باش زندگی خیلی پیچ و خم داره خانومی!!!

و ازت خواستم الدای هیچ کسی نباشی...تو فقط الدای من...

اگه حال کردی یکی دیگه کنارت باشه النازش باش..."
و بعد همه چیز تموم شد...

8 سال پرپرت بودم...

سوزوندی منو...

کمرم شکست... دلم شکست...داغون شدم...

می دونی داغون یعنی چی؟

اگه می بینی دیگه واست زنگ نمی زنم به خاطر اینه که ممکنه الان یکی رو برا خودت داشته باشی...

نمی خوام آرامشت به هم بخوره!!!
هنوز عاشقتم...

قسم به همبن دونه های اشک که عاشقتم...

 

   خدا به همرات ای بهترین یاد

       خدا به همرات ای بغض فریاد

    خدا به همرات خدا به همرات

           هیهات از این عشق هیهات هیهات...

 

بوسه های شما

مرجان عزیزم منم دوستت دارم...

بابت وبلاگت هم ممنون...

هدی خانوم...مرسی از 41 هاتون...

هنگامه جان ...من زن بگیرم؟من غلط بکنم...مرسی از حضورت...

و ممنون از کاکتوس و مهسا و الناز و ...

همتون(اونایی که نوشتم و ننوشتم) نازین برام...

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 17:23  توسط کیومرث کیارس | 
یه جقله...

سلام یاران من...

قرار نبود امشب مطلب بذارم...

هر کاری کردم خوابم نبرد...

مامان واسه سحری بیدار شده بود منم باهاش سحری خوردم...

قرار نیست من فردا رو روزه بگیرم...

همون ماه رمضونو با کلی شل و سفت پشت سر گذاشتم...

فقط تو خوردنش شریک شدم!!!

نمی دونم چی بنویسم...

راستشو بخواین...

امشب دوباره(بهتره بگم هزار باره) هوای الناز به سرم زده...

 

"من که هستم عاشقی درمانده ام

      نا گزیر از یار خود دور مانده ام

روزگار ما را ز هم گرداند جدا

               روزگار این روزگار بی وفا"

 

اما دیگه خبری از آه و ناله نیست...

فقط همین دو بیتی که اومده تو مخم....

خدا کنه تو زندگیش خوشبخت شه...

بی خیال...

این عکسی که گذاشتمو بر می دارم و یه عکس که از فاصله نزدیک تر باشه  می ذارم...

این کوچولویی که منو بوسیده خواهر زاده شیطون کیومرثه...

آهان...

مامان گیر داده واسه عید قربون بریم پیش همین جقله...

نمی دونم...

شاید منم 5_4 روز پرپر(رفتم مسافرت)...

دیگه...

آهان...

یه آدرس هم میدم ...

هر کی بره کیومرث رو خوشحال می کنه...

مسافر سنگدل...(هیلدا)...

یه خانوم خانوماست که خیلی دوستش دارم...

آرزوی بهکامی همتون...

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/18ساعت 5:21  توسط کیومرث کیارس | 
کیومرث خوب...

سلام نازنینای کیومرث...

بازم می گم دوست دارم همیشه همدیگه رو همراهی کنم...

قربونتون برم از وقتی وارد دنیای وبلگ نویس ها شدم روحیم خیلی بهتر شده...

یه خورده از این روزهام بنویسم...

تصمیم گرفتم برم خدمت سربازی...

البته بعد عید...

دیگه...

آهان...

موهام خیلی بلند شده...

احتمالا تو همین یکی دو روزه یه عکس از خودمو تو کلبه ام می ذارم...

این عکسو 2 ماه پیش گرفتم...

شما هم کیومرث زشتو ببینین...

الان هم بیشتر اوقات موهامو می بندم و یه کلاه هم سرم می ذارم...

با این تیپی که می زنم خیلی حال می کنم...

و اینکه...

دوباره با مامان رابطمون خوب شده...

قربونش برم....

و از دوستایی که واسه فوت دوست عزیزم باهام همدردی کردن ممنونم...

خدا کنه تو شادیهام هم باشین و با هم لذتشو ببریم...

راستی کی می دونه برای وزن شعر یه کتاب مناسب(با نوشته های صمیمی...و نه خشک و بی روح) چیه؟

می خوام حرفه ای تر شعر بگم...

این بار مختصر نوشتم تا چشای خوشگلتون خسته نشه...

چشای نازتونو "بوس بوس"....

مرسی از همراهیتون....

 


اینم از عکسم...

اگه خواستین با فاصله کمترشو بذارم...

بگین از کیو بگین.....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 1:38  توسط کیومرث کیارس | 
یاد یاران

تقدیم به دوست نازنینم "تقی حامی"

رفتی عزیز...

رفتی و ما رو تنها گذاشتی...

نمی گی دلمون واست تنگ میشه...

تا بودی اینقدر دلتنگت نمی شدم...اما حالا که نیستی...

یاد خاطراتی که با هم داشتیم می افتم...

دلم پره...

خیلی هم پره...

یادته بازی با استقلالو...

من برا اولین بار ذخیره بودم...

یادته وقتی می خواستم برم تو زمین چی بهم گفتی...

یادته بهم امید دادی...

گقتی برو نشون بده بهترینی...برو نشون بده تیم بدون تو لنگ می زنه...

رفتم و با گلی که زدم بازی رو برگردوندم...

بازی رو بردیم...

اون روحیه رو تو بهم دادی تقی...

هنوز خنده هاتو یادمه...

بازی فینال رو یادته...

بین دو نیمه بهم گفتی که سرعت من از پوریا بیشتره...

گفتی امید تیم ما منم...

وقتی استارت و گرفتم هیچ کی به گرد پام هم نرسید...

وقتی  ضربه آخرو زدم با نیروی بچه ها و مخصوصا امیدی که تو بهم داده بودی توپ رفت تو گل...

بعد بازی یادته منو بوسیدی...

یادته می خندیدی...

حالا من دارم گریه می کنم...

کجایی رفیق...

چشام پر اشکه...

ای کاش من به حای تو رفته بودم...

به خدا تو حیف بودی...

یادته وقتی می خواستن منو بکشن تو راهنماییم کردی تا من بتونم خودمو از مهلکه نجات بدم...

کجایی... این قطره های اشک فقط برا توئه...

خیلی کوچیکتم ...خیلی نوکرتم...

"آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

          هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

روحت شاد...یادت گرامی...

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 1:31  توسط کیومرث کیارس | 
یاران من...

سلام یاران...

تولد حضرت مسیح رو بهتون تبریک می گم مخصوصا دوستای مسیحی مون...

دوستای گلم ...ممنون که منو تنها نمی ذارین...

تو این دو تا پست آخری گلهای نازنین دیگه ای پیدا کردم...

مرسی که منو همراهی می کنین...

نمی دونم اینی که دارم زندگیمو واستون می نویسم درسته یا نه...

تا حالا وبلاگی رو ندیدم که نویسنده اش اینقدر رک زندگیشو بیان کنه...

اما من دارم می نویسم...

خب...من این کارها رو انجام دادم...

این طرز فکرها رو دارم...

این احساسات رو دارم...

یه دوستی گلایه کرده بود اگه اونم جای الناز بود منو تنها می ذاشت!!!

ببین دوست عزیز من منکر گناهانم نمیشم...

من منکر این نمی شم که می تونستم بهتر از اینا باشم...

اما...

ببینم یه سوال...

کدوم پسری می تونه با یه خانوم(سارا رو می گم) که هنوز خیلی جوونه...

شوهر نداره...

خیلی خوشگله و حد اقل در ظاهر برا آدم کم نمی ذاره...

بشینه مشروب بخوره(مثلا دو تا ویسکی با بالاترین درصد الکل) اما حتی یه نگاه ...بهش نکنه؟

می دونین چقدر سخته وقتی مست باشی و طرفت بخواد باهات یکی باشه اما تو خودتو کنترل کنی....

یا مثلا یه خانوم...یه خانوم که شوهر و بچه داره واسه تو ابراز عشق بکنه...

من 9 ماه گریه کردم و تسلیم نشدم...

آهان...حتما می گین می تونستم ازش دوری کنم...

اما نمی شد...

نمی تونم توضیح بدم دلیلشو...

اما آخرش کم آوردم...

نمی دونم من ضعیف شده بودم  یا اینکه...

من وقتی با الناز واسه یه مدت کوتاه هم به می زدم ضعیف می شدم....

الناز خودش تموم زندگی منو به جز جریان من و سارا رو می دونه...

که البته اون روهم واسش می گفتم اما نموند تا واسش بگم که من بدون اون چقدر حقیرم...

البته دارم آروم می گیرم...

نمی گم فراموشش می کنم...اما دارم با زندگی کنار میام...

من حتی یک بار هم بهش دروغ نگفتم...

گفتم الناز...

می دونین چقدر برام دردناک بود وقتی یه آشنا بهم گفتش اگه بخوام می تونه فیلم یه پارتی افتضاح رو که النازم اونجاست و تنها نیست رو برام بیاره....

کی اشکامو دید...

وقتی تو پارک خدا رو فریاد می زدم ...وقتی تو کوه داد می زدم خدا....

کی صدامو می شنید؟

تو رو خدا کسی نگه اینا دروغه...

اینا قصه زندگی منه...

بعضی ها که میان اینجا بیشتر منو می شناسن...

هر کسی هم شک داره به این نوشته ها...

آی دی من تو وبلاگم هست می تونین باهام ارتباط برقرار کنین تا از نزدیک آشنا بشیم...

من همین جام ...

همیشه هستم...

به خدا اگه بدونم این نوشته ها زندگی الناز رو تحت تاثیر قرار نمی ده آدرس اینجا رو بهش میدم...

هر چند که دیر یا زود خودش این کلبه رو پیدا می کنه...

آخه من تنها پسری هستم که....

بی خیال...

**********************************

الناز اینا خونشون کرجه....

الناز از من 1 سال کوچیکتره یا بهتره بگم من از اون یک سال بزرگترم...

گفتم واستون قبلا که آستارا درس می خونه...

شماره موبایلش رو هم ....

حیف که...

نمی خوام ناراحتیشو ببینم....

اه....

لعنت به من...لعنت به من...

لعنت به این احساسی که ازم جدا نمیشه...

کیومرث ریلکس باش....

کیومرث آروم باش...

کیومرث...

اینم دو بیت شعر از خودم...

 

"ای تشنه لبان چشمه عشق

      این چشمه پر از دوا و زهر است

هر کس گذرش به چشمه خورده

      گویند که لبش به خنده قهر است..."

************************

راستی چند شب پیش کیو داشت خفه می شد...

من نمردم ...حکمت خداست(نمی دونم شایدم رحمت خداست) که وقتی تو خونه تنهام با یه سرفه زنده بمونم...

می سپرمتون به خدای یاس و پونه...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 1:48  توسط کیومرث کیارس | 
 
صفحه نخست
کیومرث در یاهو
قدیما چی گفتم
درباره کیومرث
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...

نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
اینا رو دوست دارم
برکه تنهایی (اون یکی وبلاگم)
  " مسافر سنگدل من "
  "بازیچه ی دست زمان"
  "یاد بگیریم یاد بدیم"
  "یگانه شیدا عسل"
  "ایلگار عزیزم"
  "روهینا"
  "نوای غریبانه"
  "ناله های پنهانی"
  "من دیگر خودم نیستم"
  "دوست من سلام"
  "غمگین ترین نگاه"
  "جادوی چشمات"
  "پرنده سیاه"
  "تنهاترین بهار"
  "روزهای تکرار نشدنی"
  "ببین مهسا چقد تنهاست"
  "انار"
  "پسر عمو جون"
  "آبی ترین احساس"
  "فال حافظ وبلاگ نیستش"
  "روی ابرها"
  "Love is(ونوس)"
  "داستانك من"
  "مبهم ترین ابهام"
  "زخمهای هرمس"
  "دو پنجره"
  "یادگار دوست"
  "عشق سکوت"
  "یه دل کوچولو"
  "کلبه سیندرلا"
  " آواز آفتاب "
  "میشه زنده بود"
  "عاشق بریم تو"
  "کلبه تنهایی و غم"
  "فانوسک"
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان