![]() |
کلبه ی تنهایی |
![]() |
| به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی |
|
کیومرث و بازگشت...
|
|
سلام دوستای نازم... خوبین .....خوشین...سلامتین... فکر می کنم این پست قبلی یه جوری بود... یعنی واکنش های جالبی در پی داشت... اما قسمت دوم و پایانی ماجرا... اگه کسی پست قبلی رو نخونده محبت کنه اول اونو بخونه ... *********** آره دیگه باز رابطه منو الدا تیره شد و من خسته و تنها به تریاک پناه آوردم!!!! اینجام که رفیق اهلش زیاد داشتم... وضعم بدتر شد...هر روز می زدم.... تا اینجاش قابل تحمل بود... اما... نزدیک 5_6 ماه پیش برای اولین بار لبم به کریستال خورد... اگه اشتباه نکنم بچه های تهران می گن کراک... یه چیز مسخره و شیمیایی که آدمو داغون می کنه... نزدیک به 3 ماه بکوب می کشیدم ...دیگه واقعا قیافم داغون شده بود... وای یادم رفت بگم که از الدا به طور کامل جدا شده بودم... دنیا برام بی اهمیت شده بود... یه آدم معتاد که هیچ چی براش ارزش نداشت... صبح که از خواب بیدار می شدم خمار بودم... نمی دونم می فهمین چی میگم یا نه... هیچ چیزی مثل خماری آدمو خراب نمی کنه... این اواخر واسه تهیه جنس دست به هر کاری می زدم... و اما... یه اتفاق... یه اتفاق ساده کیومرث رو به خودش آورد... یه روز که مامان رفته بود بیرون و نمی دونستم کی میاد رفتم تو توالت!!! تا اونجا کارمو انجام بدم.... چند تا دود گرفتم که از خماری... این کاغذی که باهاش دود می گیری(اصطلاحا "نی" یا "لول") از دستم افتاد اونم یه جای کثیف... اینقدر خمار بودم که دیگه نرفتم از داخل خونه یه کاغذ تمیز بیارم.... با همون کارمو ادامه دادم... بعدش وقتی اون صحنه یادم میومد... خیلی بهم بر میخورد... من همون آدمی بودم که لبم به سیگار نمی خورد ...من همون پسر مغروری بودم که اگه یکی از دوستای فابم سیگار می کشد همه کار می کردم تا دیگه این کار رو نکنه... اونجا بود که فهمیدم چقدر حقیر و بدبخت شدم... و تصمیم گرفتم ترک کنم... دیگه هیچ پولی هم واسه خرج کردن نداشتم تا راحت تر بذارمش کنار.... تو خونه هم که طبیعی نبودم ...وای اگه مامان می فهمید... چند روز واقعا به خودم پیچیدم... خیلی عذاب کشیدم خیلی سخت بود... اما خواستم و تونستم بذارمش کنار... بدون دارو بدون دکتر... خیلی سخته به خدا... الان هم فقط سیگار می کشم اونم روزی حد اکثر چهار نخ.... البته اون روزایی که با سحر(ملوسی که قبلا واستون نوشتم) بودم... حتی سیگار هم به ندرت می کشیدم... هنوزم وقتی سیگار دستمه و یاد سحر می افتم سیگارمو میندازم دور... دل به دل راه داره شاید همون لحظه رو لباش لبخند بشینه... ************************** ممنونم که منو تنهام نمی ذارین... راستی دیگه نمی گم الدا... آخه اون فقط واسه من الدا بود... اسم معشوقه من "الناز" .... می دونین... وقتی برای آخرین بار باهاش حرف می زدم بهش گفتم.... اگه می خواد می تونه "الناز" هر کسی باشه... اما دوست ندارم الدای کس دیگه ای باشه....اون الدای من بود و همیشه هم هست... گفتم همیشه.... اه ...اینا چیه از چشمام میاد پایین.... به خدا دست خودم نیس... وقتی یاد اون لحظات می افتم تنم می لرزه... بدنم مور مور میشه...قلبم می خواد از جاش در بیاد... کی می فهمه آخه...کی می فهمه... ********* نظرتون درباره کیو و اعتیادی که داشت یادتون نره... میسپرمتون به خدای یاس و پونه.... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/30ساعت 7:43 توسط کیومرث کیارس |
|
|
کیو و اعتیاد...
|
|
سلام نازنینای کیومرث... یه چند وقتی بود وبلاگ و این چیزا حال نمی داد... اما دارم تغییر رویه می دم... می خوام مثل قدیما پر انرژی باشم... این بار نمی خوام از الدا بنویسم... این بار نوبت کیومرثه.... می خوام بدونین این آقا کیومرث همچین هم پاک پاک نبوده... هرچند که قضیه بر می گرده به حدودا یک سال پیش... این ماجرا رو توی دو قسمت تعریف می کنم تا خسته نشین... *************************** به اصرار خودم که به زور به خانواده تحمیل شد من یک سال تنها و به دور از خانواده زندگی می کردم... تو یه شهرستان دوست داشتنی ... یه روز که داشتم می رفتم خونه(طبق عادتم پیاده...البته مسیرهایی که خیلی بلند نباشه)... واسه اینکه زودتر برسم خونه از یه کوچه میانبر زدم... همینجوری که می رفتم یه دری باز شدو یه خانمی سلام داد... منم اینور و اونورو نگاه کردم دیدم نخیر هیچ کی نیس.... این یعنی خانوم منظورش منم... جواب سلام هم که واجبه... یه تیکه انداخت..."کوچولو من که ترس ندارم بیا جلو"...!!! منم گفتم "مگه شما لولو خرخره این که من ازتون بترسم"... خلاصه بگم شماره دادیم و گرفتیمو کلی صحبت تلفنی...تا اینکه... دعوتم کرد برم خونش... منم که خر اینجور کارهام... عصری رفتم پیشش و با هم نشستیم مشروب خوردن(خیلی وقته دیگه نمی خورم به خدا)... وای چه لذتی داره وقتی یه خانوم خوشگل نانازکه اسمش سارا باشه(من خیلی این اسمو دوست دارم قابل توجه ساراها...) ساقیت بشه... خلاصه این رفتن به خونه دیگه شد کار هر روزم... نمی گم کار... اونجا مرتکب نشدم اما از نظر شرعی گناهی(از اون لحاظ)مرتکب نشدم ... روز پنجم یا ششم بودش که وقتی رفتم پیشش دیدم ای دل غافل "سارا خانوم" نشسته داره پای بساط و تریاک میشه... منو می گی بهت زده نگاش می کردم... پرسیدم "سارا مگه تو از این جور چیزا هم ..." گفتش خیالی نیست حال میده ... تفریحی می زنم... تعارف زد که من نرفتم جلو... روز بعدش هم همین طور اما روز سوم... اون دود می گرفت می داد دهن من!!! دیگه هر روز باهاش می کشیدم...دوستام هنوزم باور نمی کنن که یه زن تونسته باشه منو به اون راهها بکشونه... بعد 2 ماه ازش جدا شدم که نمی گم چرا... فقط اینو بدونین که به خاطر صداقتم خدا نجاتم داد و البته عشق زیبایی که سارا نسبت به من داشت... واسه سارا دعا کنین آخه نامردی نکرد...خیلی خانومی کرد در حقم...خدا کمکش کنه... وقتی دو روز از جدایی من و سارا گذشت... خماری یا شایدم هوس تو وجودم موج می زد... دیگه تنها می شستم و می زدم... وقتی دوباره با الدا آشتی کردم مصرفم به هفته ای یه بار رسید... اما وقتی اون سرد شد ...خراب کردم دیگه... و این آغاز اعتیادم بود... ************************** واسه این آپ کافیه... قسمت دوم و آخرشو پنج شش روز دیگه می گم... اما ... ************************ از اون حرفا بچه ها من و خانواده ام ساکن مشهد هستیم... من اسفند ماه میرم تو بیست و یک سال... من از دانشگاه انصراف دادم(کامپیوتر می خوندم) من الان پاکم... درباره الدا... من می تونستم اونو نگهش دارم اما اینجوری که واسش رل باز کنم که عاشقش نیستم که برام ممکن نبود ونخواهد بود... من هر کاری می کنم نمی تونم فراموشش کنم... اما نمی خوام دیگه مال من باشه... الدا الان دانشگاه آزاد آستارا درس می خونه... ..... همین دیگه... نظرتونو درباره ماجرایی که بالاتر نوشتم بگین.... زودی میام و ادامشو می گم... ما هم مثل هم شما.... دوستتون دارم... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1384/09/25ساعت 1:19 توسط کیومرث کیارس |
|
|
من اومدم
|
|
سلام .... بازم مسافرت ...بازم دوری از خونه.... بعد 10 روز برگشتم.... ببخشید اگه کسی به روز کرده بود و من نتونستم سر بزنم... دیشب ساعت 1:30 رسیدم خونه!!! خسته از مسافرت و زندگی... نمی خوام از نا امیدی بنویسم.... خب....شما حالتون خوبه؟... وای.... دیشب که یه سرکی زدم متوجه شدم محدثه خانوم هم دیگه نمی خواد مطلب بذاره.... اما دلم روشنه که برمی گرده.... خب....واستون از چی بنویسم ...از مسافرت که نه.... خودم هم که تکراری شدم.... نمی دونم....حتی از این وبلاگ هم خسته شدم....از هم چیز خسته شدم...هیچی حال نمی ده.... برام مهم نیست.... آهان.... قرار بود نظر بدین که به الدا آدرس وبلاگمو بدم یا نه.... به قول بعضی از دوستان اگه دوستش دارم نباید این کار رو بکنم... شاید اون الان داره راحت زندگی می کنه... پس بهتره آرامششو به هم نزنم... حالا ببینم چی میشه .... ******************* یه خاطره .... یه دست نوشته دیگه که واسه اون نوشتم البته کم نظیره... خوندنش خالی از لطف نیست.... ******************* دارم امتحان کنکور میدم. چون نمی ذارن برم بیرون داره اعصابم خورد میشه. آخه من هنرمندیمو تموم کردم و نمی خوام تو این محیط بمونم!!! می خوام برم بیرون و تو یه محیط باز اسمتو داد بزنم.... اه شیطونه میگم همینجوری بدون اجازه برم بیرون!!! حالا یه چند دقیقه تحمل می کنم. راستی اگه الان منو ببینی خنده ات می گیره...آخه با دمپایی اومدم سر جلسه...الان هم پامو انداختم رو صندلی جلویی آخه خالیه. انگار نه انگار سر جلسه کنکور نشستم!!! تو رو خدا ریلکس بودن رو حال می کنی؟(آقاهه داره چپ چپ نگام می کنه) منم دارم می خندم.... مگه زوره می خوام برم بیرون.... آهان یه خبر خوب واسه تو.... اینقدر به تیپ و قیافم گیر دادی که.... شدم یه بچه مثبت!!! وای...دیگه داره صبرم تموم می شه... بی خیال به تو که فکر می کنم آروم می شم.... تا آخر آخرش می شینم و به تو فکر می کنم... قربونت برم خانومی خودم... دوست دارم بی انتها... عاشقتم... هر چند غریبونه.... ... ******************* یادش به خیر اون روزا... دلم واسش تنگیده....واسه شیطونی هاش بی تابم... یه ترانه هستش که یادم نمیاد کی می خونه... این قسمتشو تو دفترم نوشتم... Things will never be the same… |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 9:15 توسط کیومرث کیارس |
|
|
کیو و سردرگمی
|
|
سلام عزیزان کیومرث من از مسافرت برگشتم بالاخره!!! این مطالب رو جدا جدا نوشتم... یعنی 4 بار مطلبمو تغییر دادم تا این در اومد... رفتم ملوس رو از نزدیک دیدم... ************************************ الان تو قطار دراز کشیدم...همه خوابیدن الا من... آخه مگه خوابم می بره!!! دارم به چی فکر می کنم...دارم به کی فکر می کنم؟ آخه هنوزم الدا... چیکار کنم نمی تونم فراموشش کنم...آخه چرا کیو اینطوری شده؟ وای خدا جون.... حالا آزادم و می تونم با وجدان آسوده با هر دختری که می خوام رابطه داشته باشم اما نمی تونم!!! دو روز پیش که .... بودم(یه شهر دانشجویی) شب که رفته بودم بیرون قدم بزنم یه دختره به طور اتفاقی باهام هم مسیر شده بود. خلاصه یه نگاه از من و یه نگاه از اون..یه لبخند از اون و یه لبخند از من... با هم رفتیم تو یه کوچه خلوت... یه چند دقیقه ای با هم بودیم و مشغول گفتگو... شمارشو بهم داد که براش زنگ بزنم... وقتی می خواستم ازش جدا بشم تو چشام نگاه کرد و گفت کیومرث با نگات داری دیوونم می کنی!!! منم گفتم آخه من که دارم خیلی ساده نگات می کنم ..فکر نمی کنم چشمام بتونه تو رو مجنون کنه... می دونین چی جوابمو داد؟ گفتش این چشما دارن داد می زنن که خیلی خسته ان...صداقت تو چشمات موج می زنه.... اینا رو گفت و یه بوسه هوایی برام فرستاد و رفت....منم بهت زده خشکم زده بود... یعنی اینقدر غم تو وجودمه که یه دختر غریبه که فقط 15 دقیقه باهاش بودم اینو اخساس کرده؟ اصلا چرا از من خوشش اومد؟ به خدا خیلی خوشگل بود... واسه چی وقتی رفت شمارشو پاره کردم؟واسه چی وقتی رفت گریه کردم؟ نکنه واقعا دیوونه شدم؟ الدا بیا و ببین کیومرثت چه حالی داره ...از تو خوشگل تر بود...رو راست تر بود خیلی بی پروا حرف می زد... نمی دونم ...نمی دونم ...نمی دونم... یکی از دوستام می گه اگه می خوای فراموشش کنی(الدا رو میگه) باید با یه دختری که از همه لحاظ از اون سرتره رفیق شی!!! آخه من که از اون خوشگل تراش رو داشتم من که از اون نازتراش رو داشتم...اما فقط عاشق اون بودم... شاید هم حالا که دیگه نیست کس دیگه ای بتونه منو دلمو مال خودش بکنه... بچه ها شما نظرتون چیه؟ تو رو خدا حرف دلتونو بگین... *************************************** بوسه های شما...1- یه خانمی که خودشو طلا معرفی کرده برام کامنت جالبی گذاشته... به من و چند تا از دوستام خرده گرفته که چرا می گیم عاشق بودیم یا هستیم... من نمی خوام از طرف سحر یا بهنوش یا... جواب بدم اما از طرف خودم می گم... من هیچ وقت اونو برا خودم نمی خواستم من خودمو واسه اون می خواستم.... من هیچ وقت ازش نخواستم که باهام بمونه و بر عکس ازش خواستم هر وقت از من خسته شد یا مثلا بدش اومد منو تنهام بذاره... حالا هم اون به هر دلیلی این کار رو کرده اما ای کاش شما هم کارها و حرفاش رو می دیدین و می شنیدین.... اون وقت می فهمیدین چرا من اینجوری ناله می کنم.... راستی طلا خانوم.... میشه آی دی منو تو یاهو ادد کنین؟ یه چیزایی رو می خوام بهتون بگم.... اگه براتون مقدوره... آخه من که هیچ آدرسی از شما ندارم. ************************************* راستی یه سوال دیگه... نظرتون چیه آدرس وبلاگمو به الدا بدم تا اگه اونم حرفی داره در جواب حرفام واستون بذارم؟ خودش می دونه کیومرث حرفاشو سانسور نمی کنه... نظرتون خیلی برام مهمه... پس دو تا جواب می خوام... هم در این مورد هم در مورد حرفای دوستم در مورد یه دوست دختر!!! ************************************* شاید فردا دوباره یه مسافرت دیگه برم... چیکار کنم محبوبیت از این دردسرها هم داره.... جمله بالایی رو جدی نگیرین.... ملوس فکر نکن پیشی می تونه تو رو فراموش کنه... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/02ساعت 1:12 توسط کیومرث کیارس |
|
|
صفحه نخست کیومرث در یاهو قدیما چی گفتم |
| درباره کیومرث |
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...
|
|
RSS
|